ما ایران را عقب مانده کرده ایم یا ایران ما را؟

مشکل توسعه ایران تا چه حد به ما بستگی دارد؟

 

آئینه گر عیب تو بنمود راست، خودشکن؛ آئینه شکستن خطاست

در مورد کشور ما اتفاق غم انگیزی وجود دارد که جای تامل و محل بررسی فراوان است و آن اینکه در مملکت ما مشکلات غم انگیز تکرار می شوند!

چنان که کسروی در تاریخ مشروطه خود با اشاره به مشکلات رایج در عصر محمدعلی شاه، به «مشکل کمبود کیفیت نان» اشاره می کند و چنین مسئله به ظاهر ساده ای را مشکل آن زمان قلمداد می کند، اما تاسف انگیزتر آنکه چنین مسئله ساده و پیش پا افتاده ای هنوز در مملکت ما وجود دارد و هنوز مشکل غش و تقلب در این زمینه برطرف نشده است.

اما چنین مثالی، نتایج مشخصی را برای ما آشکار می کند؛ نخست آنکه در جامعه ای مانند ایران با حکومت استبدادی، کنترل و مدیریتی بر جامعه و صنوف وجود ندارد، اگر بعضی از علمای جامعه شناسی و علوم سیاست، از استبداد و دیکتاتوری به عنوان اهرمی برای حفظ نظم و امنیت جامعه دفاع می کنند، اما حتی چنین فایده ای برای کشور ما حاصل نشده و ما جامعه ای منظم، با ثبات و دارای امنیت نداشته ایم.

اگر بعضی از علمای جامعه شناسی و علوم سیاست، از استبداد و دیکتاتوری به عنوان اهرمی برای حفظ نظم و امنیت جامعه دفاع می کنند، اما حتی چنین فایده ای برای کشور ما حاصل نشده و ما جامعه ای منظم، با ثبات و دارای امنیت نداشته ایم.

شاید از سر همین درد بود که سالها بعد از دوران محمدعلی شاه قاجار، رضا شاهی روی کار آمد که احتمالا همین خلا و کمبود را درست تشخیص داده بود؛ دیکتاتوری خیرخواه و البته خودخواه! که می خواست آنچه ایران نداشت، یعنی، «نظم و امنیت و ثبات» را برای آن به ارمغان بیاورد.

البته برآیند عملکرد کلی رضاشاه با توجه به آن مقطع زمانی و برهه ای که ایران در آن قرار داشت قابل قبول به نظر می رسد. رضاشاه ساختارها را به وجود آورد ولی ساختارسازی نکرد، در نهایت بهترین و بدترین اقدامات حکوت پهلوی اول به اقدامات خود او بر می گردد، نه مثلا اقداماتی که نهادهای برساخته او به متولی گری کسانی، همچون علی اکبر داور، تیمورتاش یا فروغی انجام می دادند.

هنوز خاطره محو «در تنور انداختن نانوای متقلب» و یا قرار دادن مهندس آلمانی «پل ورسک» زیر آن در موقع افتتاح پروژه در اذهان مردم عصر مانده است.

در نهایت بهترین و بدترین اقدامات حکوت پهلوی اول به اقدامات خود او بر می گردد، نه مثلا اقداماتی که نهادهای برساخته او به متولی گری کسانی، همچون علی اکبر داور، تیمورتاش یا فروغی انجام می دادند.

اما در نهایت همانطور که گفتیم این اقدامات بیشتر باسمه ای و یک لایه بود، ساختارهایی که رضا شاه درست کرده بود، استحکام چندانی نداشتند و دوام و بقای آنها وابسته به حضور خود شاه بود، از این رو بود که با حمله متفقین به ایران در جنگ جهانی دوم، «ارتش ایران» به عنوان نماینده ارشد ساختارهای برخاسته از دوران رضاشاه، پوشالی بودن و توخالی بودن این ساختارها را نشان داد و ارتش ایران که مجهزترین ارتش خاور میانه بود در کمتر از چند ساعت تسلیم و مقدمات تبعید رضاشاه فراهم شد!

اما سوال این است که نقش مردم در سامان نیافتن کار مملکت چه قدر بوده است؟ آیا این که مردم ایران در کشور خودشان قدرتی نداشته اند و همواره زیر سایه حکام مستبد می زیسته اند، دلیل موجهی است برای آنکه از این «بدبختی» نقشی برای آنها غافل نشد؟ در واقع بزرگترین فریب و غفلت همین است!

در این باره نظرپردازی های زیاد و گاه متناقضی انجام شده و به طور مشخص در سالهای اخیر دو کتاب، «ما چگونه ما شدیم؟» از صادق زیبا کلام و «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت» از کاظم علمداری به این مسئله پرداخته و سعی کرده اند بر زوایای این مسئله غماض و پیچیده نوری بتابانند.

مثلا علمداری در کتاب خود رویکردی مقایسه ای با غرب پیش می گیرد و دو عامل سکولاریسم و فئودالیسم در غرب را باعث پیشرفت آنها و نتیجتا چنین فقدانی را در ایران مانع پیشرفت می داند. در واقع وی تولد سرمایه داری در کشورهای غربی را عامل خوش بختی آنها و قدرت مطلقه پادشاه در ایران که چه قبل و بعد از اسلام پشتوانه ای دینی و ضل اللهی با خود داشت عامل بدبختی این سرزمین می داند.

اما سوال این است که نقش مردم در سامان نیافتن کار مملکت چه قدر بوده است؟ آیا این که مردم ایران در کشور خودشان قدرتی نداشته اند و همواره زیر سایه حکام مستبد می زیسته اند، دلیل موجهی است برای آنکه از این «بدبختی» نقشی برای آنها غافل نشد؟ در واقع بزرگترین فریب و غفلت همین است!

در مورد ارتباط وضعیت اقتصادی جوامع و کشورها با وضعیت دینی آنها و امکانات و اقتضائاتی که این دین ایجاد می کرده، سخنان بسیار زیادی رفته، چه مارکس با زیر بنا دانستن اقتصاد، دین را زاییده رویکردهای مختلف شیوه ها، وسایل و عوامل تولید و در خدمت ثبات و تقویت ذی نفعان آن میدانسته و چه ماکس وبری که در تحلیلی عمیق تر، برعکس، شیوه ها و اخلاق و رفتار اقتصادی مردمان در جوامع مختلف را ناشی از دین آنها دانسته و جایگاهی زیربنایی برای آن قائل شده است.

وبر ردپای پیشرفت مردمان اروپای غربی را در «پروتستان» شدن آنها و بروز و ظهور امکانات و خصوصیات این مذهب در رفتار و سیک زندگی آنها می داند، به خصوص کالونیسم با تاکید بر روحیه تقوا، ریاضت و ساده زیستی و صرفه جویی، کار انسان را نوعی عبادت و ارزش تلقی می کند و انباشت ثروت حاصل از کار را مایه خوشبختی و سعادت می داند.

در واقع بسیاری از سرمایه داران نسل بعدی اروپا، از ابتدا ثروتمند و سرمایه دار نبودند بلکه با کار زیاد و پرهیز از تجمل گرایی به انباشتی از ثروت دست پیدا کردند که مقدمات سرمایه دار شدن آنها را فراه کرد، کارگاه های کوچکی که از پی کار و تلاش زیاد ظرف چند دهه به کارخانه هایی تاثیرگذار در سرنوشت کشورهایی نظیر آلمان بدل شدند.

وبر ردپای پیشرفت مردمان اروپای غربی را در «پروتستان» شدن آنها و بروز و ظهور امکانات و خصوصیات این مذهب در رفتار و سیک زندگی آنها می داند، به خصوص کالونیسم با تاکید بر روحیه تقوا، ریاضت و ساده زیستی و صرفه جویی، کار انسان را نوعی عبادت و ارزش تلقی می کند و انباشت ثروت حاصل از کار را مایه خوشبختی و سعادت می داند.

اما به اعتقاد زیباکلام اعتقاد به اینکه عقب ماندگی ایران امری مربوط به چند قرن اخیر و ناشی از ضعف و عدم کفایت شاهان قاجار است، نظری سست و عوامانه است؛ وی با اشاره به دوران طلایی اسلام در عصر ترجمه در حکومت عباسی نقش زیادی برای ایرانیان قائل شده و افول خلافت عباسی را سرآغازی برای سقوط تمدن اسلامی و نتیجتا کشور ایران به عنوان بخشی از این تمدن می داند.

با عقب ماندگی علمی ایرانیان نسبت به غرب، (اگرچه که این وضعیت نوساناتی داشت و مثلا در دوران شاه عباس صفوی ایران از این بابت وضعیت بسیار بهتری پیدا کرد) ایرانی ها بیش از پیش از امکانات ذاتی و سوق الجیشی کشورشان استفاده کردند.

در کتاب «استبداد شرقی نوشته ویتفوگل» با اشاره به نقش عوامل و استعدادهای جغرافیایی، مثلا به نقش بسیار حیاتی «آب» اشاره شده و تسلط عده ای بر این منابع را مقدمه ای برای به وجود آمدن دولتهای بسیار مقتدر شرقی می داند و از آنجا که در چنین سرزمین هایی برعکس اروپا، آب کم بود و همین آب کم در تسلط دولت بود و بدون آن هیچ کاری نمی شد کرد، زمینه های تسلط بیش از حد و تمام کمال حکومت های شرقی به وجود آمد، همین گمانه زنی ها، اکنون برای نفت و نقش آن در تسلط حکومتهای دیکتاتوری بر مردمشان، زده می شود.

احمد اشرف در کتاب «طبقات اجتماعی، دولت و انقلاب در ایران» همین سیر خط فکری را در پیش گرفته و با متصور شدن «نوعی فئودالیسم وابسته به حکومت» که زمینها و منابع طبیعی به آنها به شکل اقطاع، تیول و سیورغال واگذار و در واقع اجاره داده می شد تا از محل عواید آن که از محل اخذ مالیات های بسیار سنگین از مردم آن مناطق حاصل می شد، هم درآمد برای دولت و هم ثروت فراوان برای فئودالهای وابسته به حکومت حاصل شود.

با عقب ماندگی علمی ایرانیان نسبت به غرب، (اگرچه که این وضعیت نوساناتی داشت و مثلا در دوران شاه عباس صفوی ایران از این بابت وضعیت بسیار بهتری پیدا کرد) ایرانی ها بیش از پیش از امکانات ذاتی و سوق الجیشی کشورشان استفاده کردند.

 

در واقع اگر فئودالیسم غربی در نتیجه رقابت سایر اشراف با پادشاه و در نتیجه محدود کردن قدرت وی به وجود آمدند، در ایران اما فئودالها افرادی وابسته به حکومت بودند که مالکیتی از خود نداشتند و حیات و ممات آنها وابسته به نظر پادشاه بود؛ به فاصله یک چشم به هم زدن شاه از عرش به فرش می رسیدند و از فرش به عرش!

اما همانطور که گفته شد وضعیت جغرافیایی ایران، فوایدی هم برای کشور داشت، مثلا ایرانیان از قدیم الایام به دلیل ویژگی های ترانزیتی کشور، به خصوص آن بخش از جاده ابریشم که در ایران واقع شده بود، از محل گذر تجار سایر کشورها که مبدا و مقصد دیگری داشتند، پول خوبی به جیب می زدند، اما این هم دیری نپایید و با کشف راههای جدید آبی نظیر دماغه امید نیک، این مسیر نیز رفته رفته رونق خود را از دست داد و یکی دیگر از امکانات کسب درآمد ایرانیان نیز از بین رفت.

بدیهی است آنجایی که به هر علت رونق و ثروت و رفاه از بین رفته و فقر و بیچارگی به وجود آید، صفات رذیله دیگری مانند عقده و حسادت، خودکم بینی و خرافات و حقارت به وجود آید، چنانچه «جمال زاده در کتاب خلقیات ما ایرانیان» با اشاره به رفتارهای ناپسند مردم ایران که در وضع عمومی کشور تاثیر گذاشته، آنها را دارای خصوصیات اخلاقی بدی همچون «دروغگویی، چاپلوسی، ریاکاری و دودوزه بازی» دانسته و با استناد به ریشه های تاریخی و نظر ایران شناسان مختلف به ذکر دلایلی برای آن و به واکاوی اثرات منفی مبتلا به شدن جامعه و کشور به این خصوصیات می پردازد که زخمی کاری به روند توسعه کشور می زند.

در واقع اگر فئودالیسم غربی در نتیجه رقابت سایر اشراف با پادشاه و در نتیجه محدود کردن قدرت وی به وجود آمدند، در ایران اما فئودالها افرادی وابسته به حکومت بودند که مالکیتی از خود نداشتند و حیات و ممات آنها وابسته به نظر پادشاه بود؛ به فاصله یک چشم به هم زدن شاه از عرش به فرش می رسیدند و از فرش به عرش!

«دنیل لرنر» یکی از مهمترین متفکران توسعه در جهان بود، وي نظرياتي مبتني بر تغييرات فردي و توسعه دارد. به اعتقاد او طرح نظريه توسعه بخشي ارتباطات، زمينه لازم را براي تحرك روحي و رفتاري افراد به منظور ايجاد تحرك اجتماعي به وجود مي‌آورد.

لرنر در نظریه توسعه و نوسازی خود 4 کشور «ایران، ترکیه و مصر و سوریه، اردن و لبنان» را مورد مطالعه قرار داده و فاکتورهای خود را بر آنها طراز می کند. وی 4 عامل «تحرک جغرافیایی با توسعه شهرنشینی»، «سواد آموزی»، «استفاده و برخورداری از رسانه ها» و نهایتا «مشارکت اقتصادی و سیاسی» در جامعه را از عوامل نوسازی و پیشرفت می داند.

صرف نظر از میزان تاثیرگذاری چنین عوالی در توسعه کشورها و با توجه به اینکه این تحقیقات در سال 1950 انجام شده است، چند نکته بسیار عجیب به نظر می رسد که ما را به پاراگراف اول این مقاله ارجاع می دهد: « و آن اینکه در مملکت ما مشکلات به شکل غم انگیزی تکرار می شوند!»

در حقیقت بعد از گذشته نزدیک به هفتاد سال از انجام این تحقیقات و ارائه این نظریه، همچنان در کشور ما مشکل «عدم تحرک جغرافیایی و توسه شهرنشینی» وجود داشته و یک فرد برای مراجعه به خدماتی آموزشی، درمانی ساده رهسپار تهران می شود!

لرنر در نظریه توسعه و نوسازی خود 4 کشور «ایران، ترکیه و مصر و سوریه، اردن و لبنان» را مورد مطالعه قرار داده و فاکتورهای خود را بر آنها طراز می کند. وی 4 عامل «تحرک جغرافیایی با توسعه شهرنشینی»، «سواد آموزی»، «استفاده و برخورداری از رسانه ها» و نهایتا «مشارکت اقتصادی و سیاسی» در جامعه را از عوامل نوسازی و پیشرفت می داند.

در مورد برخورداری از رسانه ها، هنوز در ایران تلویزیون خصوصی وجود ندارد و بحث ما بر سر فیلترینگ یا عدم فیلترینگ یوتیوب است! در مورد سوادآموزی وضع ما بدتر هم شده میزان مطالعه ماهانه ما به دقیقه نمی رسد، هنوز یاد گرفتن زبان انگلیسی محل منازعه سیاسی می شود و ما به دانشگاه های آزادی افتخار می کنیم که به جای تربیت افراد با سواد، صرفا برای ما «آمار سازی» می کنند و محلی برای پیدا کردن نیمه گمشده جوانان می شوند!

در مورد مشارکت سیاسی و اقتصادی هم که باید گفت، وقتی هنوز انتخاب یک وزیر زن محل اختلاف است، وقتی دو باشگاه بزرگ کشور سالها در سد خصوصی سازی مانده اند، واقعا جز به گفتن «ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم» کلامی نمی توان گفت.

دیگر نتیجه گیری و البته باز نکته عجیب این است که ما در ابتدای این مقال اشاره با «اشاره به مفهوم دیکتاتور خیرخواه» از وضع نسبتا مطلوب ایرانیان در دوران رضاشاه سخن گفتیم و البته به نقاط ضعف آن دوره هم اشاره کردیم؛

حال در لیست شش کشوری لرنر، «ایران، سوریه، ترکیه، لبنان، اردن،مصر» که در سال 1950 مورد بررسی قرار گرفته اند، صرف نظر از ایران، می توان گفت که با در نظر گرفتن جمیع جوانب، ترکیه و اردن وضعیت مناسبی دارند.

در حقیقت بعد از گذشته نزدیک به هفتاد سال از انجام این تحقیقات و ارائه این نظریه، همچنان در کشور ما مشکل «عدم تحرک جغرافیایی و توسه شهرنشینی» وجود داشته و یک فرد برای مراجعه به خدماتی آموزشی، درمانی ساده رهسپار تهران می شود!

جالب اینجا است که در این کشورها هم باز همان «مفاهیم و مصادیق» دیکتاتور خیرخواه را می بینیم، به نظر می رسد، هنوز فرمولهای 70 سال پیش برای بررسی خاور میانه جواب می دهد و از این رو نظریات قدیمی لرنر، هنوز کهنه به نظر نمی رسند؛ خاور میانه در گذشته نحس تاریخی خود مانده و « مشکلات به شکل غم انگیزی تکرار می شوند.»

 

You might also like More from author

Leave A Reply

Your email address will not be published.