محاسن و معایب آچار فرانسه بودن

پارادایم های علمی دنیا به کدام سمت می روند؟

احتمالا همه شما در اطرافیان خود، افرادی را سراغ دارید که تقریبا راجع به همه چیز اظهار نظر می کنند؛ از شیرمرغ تا جان آدمیزاد، خصوصا همه ما ایرانیان در مورد سیاست و فوتبال صاحب نظریم، مسائل اقتصادی هم به این لیست اضافه شده و همه از دلار 2 نرخی صحبت کرده و راهکارهای خود برای بیرون رفتن از رکود اقتصادی را ارائه می کنند، مردمی که به کی روش و برانکو درس فوتبال می دهند و به ظریف و سیف، درس اقتصاد و سیاست!

مردمی که به کی روش و برانکو درس فوتبال می دهند و به ظریف و سیف، درس اقتصاد و سیاست!

جدای از اینکه چنین سخنان عوامانه ای از نظر هیچ عقل سلیمی دارای ارزش نیستند و اعتباری برای گوینده ایجاد نمی کنند؛ یک مسئله مورد سوال است: آیا در دنیای پیچیده و تخصصی شده امروز، اصولا ممکن است حتی در صورتی که جان از عافیت شسته و پیه رنج و سختی را به تن بمالیم و بسان فرزانگان قدیم الایام و علمای اعلام دود چراغ بخوریم و شب و روز کنج حجره ای کتاب بخوانیم، تبدیل به ابن سینایی دگر شویم؟ آیا مثلا اگر خود ابن سینا هم در زمان حاضر وجود داشت، اعتباری معادل عصر خود کسب می کرد؟ یا متهم به کلی گویی و عدم تبعیت از الزامات علمی شده و توصیه به این می شد که حوزه ای مشخص را دنبال کند؟

آیا مثلا اگر خود ابن سینا هم در زمان حاضر وجود داشت، اعتباری معادل عصر خود کسب می کرد؟ یا متهم به کلی گویی و عدم تبعیت از الزامات علمی شده و توصیه به این می شد که حوزه ای مشخص را دنبال کند؟

آیا می توان بین حوزه های مختلف بحث ونظر، خط و ربطی پیدا کرد و مثلا استدلال کرد به اینکه: اقتصاد بخوانم و چون اقتصاد به سیاست مربوط است، پس سیاست بخوانم و چون سیاست ریشه در فرهنگ دارد، گریزی هم به جامعه شناسی زده و از آنجایی که بنیاد هر جامعه ای متاثر از باورهای دینی آن جامعه است، فقه بخوانم و….. در انتها هم اینطور استدلال کنم که ماکس وبر نیز عملا اینچنین می کرد و هم فقیه بود و هم مورخ در کنار آنکه فیلسوف بود وجامعه شناس!. خب البته که سواد زیاد کسی را نکشته است! و نقل و توصیف حال چنین افراد نسبتا کمیابی با عوامان دچار جهل مرکب که بی هیچ دانشی درباره همه چیز اضهارنظر می کنند متفاوت است.

مثلا استدلال کرد به اینکه: اقتصاد بخوانم و چون اقتصاد به سیاست مربوط است، پس سیاست بخوانم و چون سیاست ریشه در فرهنگ دارد، گریزی هم به جامعه شناسی زده و از آنجایی که بنیاد هر جامعه ای متاثر از باورهای دینی آن جامعه است، فقه بخوانم و…..

 

ما در این مقال بر این فرضیم که شخصی واقعا تلاش و کوشش و وجه همت خود را بر دانایی تا سرحد ممکن قرار داده و با اذعان به اینکه عمر کوتاه است و زمان کم، بنا دارد که از همه چیز تا جای ممکن دانش و علم کسب کند. در این جا سوال من این است که آیا اصولا چنین فرضی لازم و صحیح است؟ آیا ما را دچار سطحی شدگی کرده و عملا ما را به «همه کارانی هیچ کاره» بدل می کند؟ یا نه!

چنان که بعضی می گویند و «دورکیم» جامعه شناس بزرگ فرانسوی تصریح می کند، تخصصی شدن کارها، بخشی از یک تغییر گفتمانی در جوامع معاصر بوده و ناشی از «تقسیم کارها» و حتی مبین نوعی رویکرد مکانیکی و نیوتونی به دانش است که عده ای خود آن را «مردود و منسوخ» می دانند، به خصوص علمای پست مدرن که مدرنیته و دست آوردهای آن را نوعی «حجاب بر حقیقت» و تقویت کننده جهل و بی تمدنی عمومی بشر می دانند،آنچه هابرماس و علمای مکتب فرانکفورت کارکردهای مخرب عقل ابزاری می دانند.

به خصوص علمای پست مدرن که مدرنیته و دست آوردهای آن را نوعی «حجاب بر حقیقت» و تقویت کننده جهل و بی تمدنی عمومی بشر می دانند


مقاله‌ی مرتبط: نوشتاردرمانی چیست و چه کاری برای شما انجام می‌دهد؟


در سوی دیگر هم سنت گرایان وجود دارند، سنت گرایانی که به واسطه رهبری فکری کسانی چون سید حسین نصر شاید برای ما آشناتر و مقبول ترند. رویکرد کلی آنها به این اشاره می کند که علم و دانش به طور کلی و ماهوی، بارقه هایی است از نور الهی که به عنوان یک موهبت به افراد شایسته و با بصیرتی که «مورد لطف» اند، بیشتر به یک شکل «شهودی» الهام می شود، به زعم اینان، حق تعالی خورشیدی است که «طیف های نور» خود را در قوالب و مصادیق مختلف منعکس و متجلی می کند.

ذات گرایی اینان باعث می شود که به روشی کمابیش افلاطونی، به این باور داشته باشند که «همه چیز قبلا گفته شده و ما نهایتا گور کن هایی هستیم که نبش قبر می کنیم!» اگر خود افلاطون را یک نمونه درخشان از این نوع تفکر بدانیم، او با یک ایده مثل خود وارد میدان نظر و تفسیر شده و با اهرم قرار دادن آن درباره همه چیز اظهار نظر می کند! بسان شاه کلیدی که همه قفل ها را باز می کند و تمامی بن بست ها را می گشاید!

اگر خود افلاطون را یک نمونه درخشان از این نوع تفکر بدانیم، او با یک ایده مثل خود وارد میدان نظر و تفسیر شده و با اهرم قرار دادن آن درباره همه چیز اظهار نظر می کند! بسان شاه کلیدی که همه قفل ها را باز می کند و تمامی بن بست ها را می گشاید!

کمی قبل تر از او سقراط بود که فقط یک پیش فرض داشت: «خودت را بشناس!» و آنگاه درباره همه چیز اظهار نظر کن!، چنانچه خود او می کرد و خود را چون قابله ای می دانست که «تولد دانش و حقیقت» را تسهیل می کند و ابزار و تیغ خود را «سول کردن» می دانست، تا سوال او سیه رو کند آن که در او غش باشد و پرده از نادانی او بردارد، گرچه که بعضی او را متهم به «سفسطه کنند» و تنها هنر او را در برملا کردن خصوصیتی از افراد بدانند، که خود در آن، با آنها شریک است: «نادانی!»

کمی قبل تر از او سقراط بود که فقط یک پیش فرض داشت: «خودت را بشناس!» و آنگاه درباره همه چیز اظهار نظر کن!

اما آیا امروز حکمت خالده، پست مدرنیسم، تکیه به سقراط و نظر به افلاطون راه به جایی می برند و یا در جهانی که «ارسطو» هم خریداری نمی یابد و جدی گرفته نمی شود، راه دگر باید؟ آیا جدی نگرفته شدن فیلسوفان و عالمان قدیمی خود نشانه ای از خطا بودن علم جدید و غافل بودن نمایندگان چنین عرصه ای نیست؟ ما حصل این علوم و نگاه جدید چه بوده است؟ ترامپ و بمب اتمی؟ یا نه فوایدی هم داشته است؟

شاید بهتر است نگاه سیاه و سفید خود را کنار گذاشته و خوبی و بدی هر نوع نگاه را بررسی کنیم، به هر حال با همین نگاه تخصصی و علمی بشر دستاوردهای زیادی داشته است. چنانچه صرفا دست اوردهای علمی جدید، باعث شده که زمین به جایی شلوغ تر از هرزمانی تبدیل شود. اگرچه که در گذشته هم مردم زندگی می کردند، غذا می خوردند و مریض می شدند و بهبود پیدا می کردند و نهایتا مانند امروز یا به علت کهولت سن می مردند یا در جنگ کشته می شدند! هرچه که هست یا باید دارویی آرامش بخش خورد و خوابید! یا باید «فکر» کرد و این تازه اول داستان است!

هرچه که هست یا باید دارویی آرامش بخش خورد و خوابید! یا باید «فکر» کرد و این تازه اول داستان است!

Leave A Reply

Your email address will not be published.