کارپینو : «هیاهو برای هیچ»

,

1-« در نزدیکی خانه ما یک «فلافلی» از یک سال پیش شروع به کار کرده است. مرد آبادانی سیه چرده با صمیمیت غریبی با مشتریان برخورد می کند، سبزی های معطر و ادویه خاصی که در فلافل به کار رفته طعم فوق العاده ای به آن داده، وقتی آن را می خورید هضم سریع آن مشخص می کند که از روغن مرغوبی در طبخ آن استفاده شده است، به جرات می توان گفت شخصی که مسئول پخت فلافل است یکی از ماهرترین افراد در کار خود است، این را نتیجه کار او نشان می دهد، بگذارید در اینجا بگویم که من فرد «فلافل خوری» نیستم و کمتر به این اغذیه فروشی سر می زنم، اما آخر هفته پیش وقتی از سر تنوع سری به آن زدم، از فرط شلوغی 45 دقیقه طول کشید تا نوبت من شود! و متوجه شدم که شعبه دیگر آن هم در نزدیکی تجریش افتتاح شده، به نظر میرسد 3 عنصر« صمیمیت و کیفیت و مهارت» دست به دست هم داده اند تا یک کسب و کار موفق شکل بگیرد. لحظه ای خوی شیطانی ام گریبانم را می گیرد و با خود می گویم: «بچه تهرانم، این همه درس خوانده ام و به خیال خود زحمت کشیده ام که این مرد جنوبی در کمتر از یک سال که به شهرم آمده، میلیاردر شود؟ از فکر خودم خنده ام می گیرد» وقتی که نوبتم می شود تا غذایم را بگیرم، مرد جنوبی به استقبالم می آید و با لبخند و لحجه شیرینی می گوید: «ها رییس! چه کم پیدایی! چرا از اینجا ها رد می شی به مو سر نمی زنی؟ با تعجب و کمی بدجنسی میپرسم: من؟! و بعد یکباره می گویم: خوب کارتون گرفته ها؟ خودتم فکرش رو نمیکردی!  مرد جنوبی جمله ای می گوید که فکرم را مشغول می کند: « ها سرت سلامت! یه جو جنم لازمه و دلسوزی واسه مردم. باید بهشون احترام بگذاری!» جمله اش با چنان خلوص و باوری گفته می شود که از سخن هر «استاد بزرگی» راسخ تر است.

2- معروف است که «استاد بزرگ» حرف حساب می زند، بی ربط نمی گوید، اگر کتابهایش را بخوانید و سخنرانی هایش را گوش کنید، طرز فکرتان عوض می شود، «تجارت» یاد می گیرید و کارآفرین می شوید، استاد از ایجاد زیرساخت ها و آخرین شواهد میگوید، از نرم افزار مثال می زند و از نقش امکانات سخت افزاری سخن می گوید، از تفاوت کشورهای توسعه یافته «که او در آنها درس خوانده» با کشورهای «بی سر و صاحبی» همچون ما! البته نمی گوید «بی سر و صاحاب» ولی فحوای کلامش چنین چیزی را می رساند، استاد به طور تلویحی می گوید که در ایران شانس موفقیت وجود ندارد. «البته خود او بعد از اتمام تحصیل به ایران برگشته و بسیار هم موفق است!» فلسفه های مشتری مداری، بازاریابی مدرن، خلق تصویر قدرتمند از برند، افزایش سود و دستکاری ادراک خریدار، همه و همه درسهایی هستند که با شرکت در کلاسهای «استاد بزرگ» یا «پرداخت حق مشاوره» به او نصیبتان می شود. یاد گفته مرد جنوبی می افتم که می گفت: « ها سرت سلامت! یه جو جنم لازمه و دلسوزی واسه مردم. باید بهشون احترام بگذاری!»

3- اسنپ قبل از این ها با اسم تاکسی یاب کار می کرد و البته کسی آن را ندید. شاید زمانش نرسیده بود، شاید هم قاعده «حداقل چند سال باید جون بکنی تا نتیجه زحمت هات رو ببینی» بود، که عمل می کرد. به هر حال و هر چه که بود اسنپ از حدود تقریبا یک سال پیش بود که سر زبونها افتاد و نگاه ها رو متوجه خودش کرد، اسنپ در واقع عضو هلدینگی بود که بقیه شرکت هاش، یعنی زودفود، بامیلو و اخیرا پین تا پین و اسکانو هم به خوبی عمل می کنند، خود من زمانی متوجه اسنپ شدم که توی تلگرام گفته می شد که مثلا اگر عضو این سرویس بشین و یا دیگران رو دعوت کنین، فلان قدر اعتبار می گیرین یا اولین سفرتون مجانی خواهد بود، منظورم این هستش که با این جور تبلیغات بود نه با تبلیغات تلویزیونی، بعدا هم شنیدم که دیگران می گفتن که سیستم امتیاز دهی به راننده و البته قیمت های خیلی مناسبی داره. این گذشت تا تو یکی از این معدود کلاسهای به دردبخوری که رفته بودم، استاد که فرد دنیا دیده ای بود گفت: «بچه ها به نظر شما اسنپ چه کسی رو باید راضی کنه؟» یکی از بچه ها اومد خوشمزگی کنه و گفت: «خب معلومه دیگه باید دولت رو راضی کنه!» همه زدن زیر خنده! استاد با لبخند ادامه داد، البته که هر کسب و کار بزرگی باید دولت رو هم به عنوان یه ذی نفع در نظر بگیره، ولی اسنپ باید 1-مسافران و 2- رانندگان رو راضی کنه. و بعد رو به بچه ها کرد و پرسید، بچه ها به نظرتون اسنپ تونسته این کار رو بکنه؟ اصلا کسی اینجا از اسنپ استفاده کرده؟ شما فلانی! از اسنپ استفاده کردی؟ فردی که مخاطب سوال قرار گرفته بود گفت بله! استاد گفت: خب نظرت چیه؟ فرد مذکور گفت خوبه آقا! مسیری که با آژانس 24 تومنه این 13 تومن میبره! روی راننده هاش هم نظارت خوبی داره و سیستمش هم به نحو نسبتا هوشمندی طراحی شده، جوری که هم نقشه داره و هم سیستم تعیین قیمت! استاد گفت: بسیار عالی! پس ظا هرا مسافران رو که تونسته راضی کنه! اما راننده ها چی؟ و بعد شروع کرد به توضیح دادن سیستم «اوبر» و این که اصلا اسنپ یک کپی از اون هستش و بعد ادامه داد که البته «تقلید هنرمندانه» هم خوش یک هنره و مثلا 90 هم که بهترین برنامه تلویزیونی ایران هست یک کپی از یک برنامه فوتبالی خارجی هستش و این که اوبر تونسته توی دنیا یه شغل پردرآمد دوم برای خیلی ها ایجاد کنه، افرادی که خیلی هم آبرومند هستن و شغلهای اول خیلی خوبی هم دارن، ولی خب کی از پول بیشتر بدش میاد؟ از این گفت که چنین اتفاقی تو ایران هم در حال رخ دادن هستش و طرف با اسپورتیج جذب این سیستم شده!.

دیگه زمان کلاس به پایان رسیده بود و استاد فرصت نکرد بگه که، تازه بچه ها تپسی رو هم فراموش نکنید که داره پا به پای اسنپ می یاد و یه سری ایده های واقعا جدید و خوب داره و با اینکه قدرت مالی و پشتیبانی اسنپ رو نداره، سهم بسیار خوبی رو از این بازار گرفته، بیزینسی که به شکل جالب توجهی موسسین اون دو نفر با زمینه های آکادمیک، یعنی «دکتر حمید مهینی» و«هومن دمیرچی» هستند. « به نظر میرسد 3 عنصر صمیمیت و کیفیت و مهارت دست به دست هم داده اند تا یک کسب و کار موفق شکل بگیرد.»

3- برای مسائل اداری مربوط به بیمه به محل این اداره در جایی رفته ام که فاصله زیادی هم با محل کارم ندارد، نگران از اتمام زمان مرخصی و خسته از گرمای هوا، قید «اتوبوس» را می زنم و با خود می گویم: «بگذار تاکسی بگیرم!» برای ماشین زردرنگ که در حال عبور است، دست تکان می دهم و تقریبا داد می زنم: «چهار راه قصر». تاکسی ترمز می کند و چند متر جلو تر متوقف می شود، در حالی که گلویم خشک شده به راننده تاکسی می گویم: «آقا تا چهار راه قصر چه قدر می شه؟» راننده تاکسی در حالی که سعی می کند خوش برخورد و شوخ جلوه کند، می گوید: «بیا بالا جوون! اینقدر سر مال دنیا چونه نزن! زیاد نمی گیریم ازت!» لبخند می زنم و سوار می شوم. هوا بسیار گرم است، رویم نمی شود به راننده بگویم کولر را روشن کن و البته خودش هم به رویش نمی یاورد! تقریبا 5 دقیقه بعد به مقصد می رسیم، طبق معمول اینجور مواقع می گویم: «قربان چه قدر تقدیم کنم؟» میگوید: 25 هزار تومان! در حالی که عصبانی شده ام، پول را می دهم و می گویم:« 25 تومان برای چنین مسیر کوتاهی ؟بگیر ولی این پول ها خوردن ندارد!» راننده چند فحش می دهد و مرا به بیرون هدایت می کند!

4- حالا تاکسیرانی با کارپینو، با انواع تبلیغات محیطی و غیر محیطی و  به شکلی خوش آب و رنگ و شکیل به میدان آمده تا «40 درصد کاهش درآمد رانندگان این تاکسی ها، همان ها که در بالا یک خاطره شیرین ازشان نقل کردم را جبران کند!» اپلیکیشن هم که هست! حالا مردم می توانند در هر زمان و مکانی و به وسیله موبایلهایشان، تاکسی بگیرند! به به چه عالی همه مشکلات حل شد! ظاهرا تاکسیرانی مشکل را بد متوجه شده یا خود را  به آن راه میزند و میگوید: بفرمایید این هم اپلیکیشن ما و این هم اسم جدید ما! کارپینو! حالا همه مشکلات حل شد و همه چیز خوب شد! ظاهرا صحبتها و مشاوره های «استاد بزرگ» را خوب فرا گرفته اند! « فلسفه های مشتری مداری، بازاریابی مدرن، خلق تصویر قدرتمند از برند، افزایش سود و دستکاری ادراک خریدار!»  امان از این لغتهای دهان پرکن، به خصوص وقتی « نیت خیری » در کار نباشد!،اما این را هم فراموش کرده اند که مردم زرنگ تر از این حرفها هستند و فرق سره و ناسره را به خوبی می فهمند، آنها همان سیستم معیوب و ناکارآمد را در پوستینی ظاهرا جدید و مدرن به مردم قالب می کنند و تیرشان هم به سنگ می خورد، آنها نمی دانند که مشکل نهادهایی مانند تاکسیرانی مشکلی است که در مفهوم خدمت رسانی و روحیه سازمانی این نهادها ریشه دارد، روحیه ای غیررقابتی و پرمدعا که صدر تا ذیل این سازمانها را در برگرفته و مثلا مدیران و رانندگانی مخل آسایش جامعه را پدید آورده است!، روحیه و محتوایی که مثلا در رادیو تلویزیون و خودروسازی این مملکت هم وجود داشته و ردپای خود را در جای جای عملکرد انها نشان می دهد. در چنین شرایطی نمی توان با به کار گرفتن تکنولوژی و پوشیدن پوستینی تازه رنگ عوض کرد و محبوب دلها شد.

باز حرف مرد جنوبی در گوشم زنگ می زند که می گفت: « ها سرت سلامت! یه جو جنم لازمه و دلسوزی واسه مردم. باید بهشون احترام بگذاری!»

 

 

 

 

You might also like More from author

Leave A Reply

Your email address will not be published.