سخن سردبیر

 

به شخص زندگی پرفراز و نشیبی داشته ام و رویدادهای زیادی را تجربه کرده ام، اگر گرد گذشته بر روح و ذهنم نشسته به خاطر نوستالژیک بودن یا قدرت حافظه نیست، به خاطر آن است که در حوالی ۵ سالگی کلیله و دمنه خواندم و شاهنامه، «شر» را دیدم و «خیر» را ستودم، از این خیالت و تصورات «خوابهایی» می دیدم که تعریف آن برای یک فیل بزرگ احتمالا پیکر او را از ترس می لرزاند! اندکی بزرگتر که شدم، علاقه ام به ورزشهای رزمی مرا به «بروس لی» علاقه مند کرد، قهرمانهای دیگر آن دوره من «لئو یاشین» دروازه بان اسطوره ای روسیه بود که من فقط چند عکس کهنه از او دیده بودم و نمی دانم که واقعا چرا کودکی مانند من باید به او «علاقه مند» می شد، غلام رضا تختی و علی دایی دیگر «قهرمانان» من بودند که اولی کاملا از چشمم افتاد و دومی اگرچه برای من قابل احترام است و با فلسفه سایتی مانند «بکوش» بسیار جور در می آید، اما قطعا یک «قهرمان» هم محسوب نمی شود. راستی بگویم که از کودکی روحیات خاصی داشتم، بسیار نسبت به تحولات طبیعت حساس بودم، صدای «هو هوی» باد، غار غار کلاغ ها و برگ هایزخشک و نارنچی که زیر پا می شکست و صدا می داد، مرا ساعت ها تحت تاثیر قرار میداد، یادم هست کارتونی پخش می شد به اسم «خپل و باغ گلها» آهنگ و لحن صدا و حالت عجیب «گربه» آن کارتون مرا که در بچگی ترس شدیدی از گربه ها داشتم به شدت می ترساند! البته خودم هم بی تقصیر نبودم، بعدها در سنین نوجوانی کتابهایی مانند «بوف کور» را خواندم، فیلمی مانند «آخرین تانگو در پاریس» را دیدم و «محاکمه» کافکا را خواندم، که برای من همچون غذایی سنگین و غیر قابل هضمی بودند که در شبانگاه صرف شود! بدیهی است که «خواب» بعد از چنین «خوراکی» آشفته خواهد بود! این ها همه در کنار شک و تردیدهای مذهبی و مشکلات دیگری بود که در این جا به آنها اشاره نمی کنم، هرچه که بود وضعیت پرفراز و نشیب زندگی خودم و بعضی از اطرافیان، مصاحبت با آدم های جور و واجور از نخبه و نابغه تا فقیر و پولدار، از روسپی و معتاد تا پدر زحمت کش خودم که در آن سالهای سخت دهه ۶۰ برای گذران زندگی ۳ شیفت کار می کرد تا ما طعم فقر را نکشیم، چند چیز به من یاد داد، این که سرنوشت تو دست خود تو است، این که اگر احترام می خواهی باید مسئولیت بپذیری و تن به سختی بدهی، این که هیچ وقت دیر نیست! این که قدر ۲ چیز را بدان: یکی پول و یکی عافیت و این دو را چوب حراج مزن!

صحبت خود را با ذکر یک خاطره به پایان می برم: من یک فرد «عینکی» هستم از قدیم الایام اینطور بوده و به بخشی از فیزیک صورت من تبدیل شده، یادم هست که ۷ – ۸ سالم بود که در اثر یک سهل انگاری بچه گانه، شیشه عینک من شکست، هنوز آن روز را یادم هست. مادرم سرزنش بار نگاهم کرد و گفت: «پدرت همین الانشم، روزی ۳ شیفت کار میکنه. می دونی چقدر باید اضافه کاری کنه تا بتونه واسه عینکت، شیشه نو تهیه کنه؟» اثر این حرف چنان بر من قوی بود که چندین ساعت گریه می کردم و تا چند روز از شدت «شرمندگی» خوابم نمیبرد، اما این رویداد به من نشان داد که تلاش کنم و «بکوشم» که ۱-با کارهای خود «رنجی» را به «دیگران» تحمیل نکنم و ۲- تا سر حد امکان «بکوشم» با کمک به دیگران از «رنج و الام» آنها کم کنم، امری که معتقدم با یاد دادن «ماهیگیری» و توانمند کردن آنها میسر است، نه با «ماهی دادن» و صدقه دادن به آنها. امیدم آن است که خدا و شما مرا در این راه یاری کنید.

You might also like More from author

Leave A Reply

Your email address will not be published.

ارتباط واتس‌اپی!
به کمکی احتیاج دارید؟
سلام! هر سوالی دارید پاسخگو هستم